آدمها در حسرت دوری از ستاره بختشان در آسمان می سوزند. من اما ستاره بختم را روی زمین دارم.... افسوس با فاصله ای هزار برابر بیشتر از فاصله زمین تا آسمان
..........................................................
ناگفته های مانده بر دلم را تنها تویی که خوب می دانی کاش می شد فریادشان زد اما نه،آنوقت حرفی برای ثانیه های سکوتم که فقط تویی و من و سو سوی شمعی نمی ماند... نمی گویم تنهایی هایم را از من بگیر...... ……نه می گویم تنهایم نگذار..... ….فقط همین
..........................................................
دیدی اخرش نموندی منو به جنون کشوندی دلی که دادم به دستت آخرش زدی شکوندی آخراش خوب شده بودی تیتر نامه هامو خوندی اما چون خوندی و رفتی دلمو بیشتر شکوندی
..........................................................
نميدانم چرا اين گونه است وقتي نگاه عاشقانه ی کسي به توست ميبينی اما دلت بسته به مهر ديگريست بی اعتنا ميگذری و عاشقانه به کسی می نگری که دلش مال تو نيست
..........................................................
من یقین دارم که برگ ، کاین چنین خود را رها کرده ست ، در آغوش باد ؛ فارغ است از یاد مرگ ! لاجرم چندان که در تشویش ازین بیداد نیست؛ پای تا سر ، زندگی ست! آدمی هم مثل برگ ، می تواند زیست بی تشویش مرگ ، گر ندارد همچو او ، آغوش ِ مهر ِ باد را ؛ می تواند یافت ، لطفِ : « هر چه باداباد » را !
..........................................................
باد...باران طوفان//اسمان مثل دل من تنگ است// اسمان مثل دل من تنهاست// و تو ای مانده در تنهایی// تو فقط خود را باش/ /یک نفر توی سکوت شب شهر// دارد از حسرت نان می میرد// سهم من هم این است// بنشینم تنها// و در ایینه شب گریه کنم//
..........................................................
بر ماسه ها نوشتم: درياي هستي من از عشق توست سرشار اين را به ياد بسپار بر ماسه ها نوشتي: اي همزبان ديرين اين آرزوي پاکي است اما به باد بسپار
..........................................................
زندگی چیست؟ آیا جز باری از غمها و وحشت هاست؟ آیا جز زنگیست تفریحی برای دوری از مخلوق؟ آیا دردی نیست که میگیرد سراپا را؟ زندگی پایانی از آغاز است! حال مرگ .... مرگ پلی است دیدنی رو به آغاز! مرگ خونسرد ترین واژه هاست! مرگ زیبا ترین لحظه هاست!
..........................................................
قایم می شوم درگندمزارچشمانت چه زودفصل درومی رسد من پیدامی شوم وتوهنوز درلابلای خورده داس ها گم شده ای!
..........................................................
با اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ مي شود. بديش اين است که مي دانم تو هستي. کاش نبودي! مثل هزاران چيز ديگر که توي اين دنيا نيست ولي آدم ها باز الکي دنبالشان مي گردند، نمي دانم، شايد بشود اسمش را گذاشت دلخوشي. دلخوشي من هم اين است که ميدانم هستي.
..........................................................
ميگن آدم بايد براي رسيدن به عشقش از تمام دنيا بگزره... ولي تو که دنياي مني چطوري ازت بگزرم؟!!
..........................................................
عشق باري است بر دوش دو قلب که اگر يکسان به عهده گرفته شود با لذت تحمل ميشود
..........................................................
آرزو ميکنم به اندازه ي کافي شادي داشته باشي تا خوش باشي. به اندازه ي کافي بکوشي تا قوي باشي.به اندازه ي کافي اندوه داشته باشي تا يک انسان باقي بموني و به اندازه ي کافي اميد تا خوشحال بموني.
..........................................................
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگا ه كنم آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد نمي كند براي گريستن شانه هايت را كم دارم شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال تكيه گاه دل عاشقم بود صبر مي كنم و عاشق ميمانم كه خوشبختي از آن عاشقان است